|
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.
با رفرش صفحه اهنگ عوض می گردد
برف و درخت
درخت پیر کنار خیابان داشت به حرفهای مهندس پیر شهرداری گوش می کرد.مهندس داشت با ماژیک خط می کشید روی تنه درخت و می گفت این درخت باید قطع شود.والا امسال زمستان را دوام نمی اورد.و یهو می افتد وسط خیابان.
همکار مهندس بهش گفت:ولی حیفه.درخت تنومندی است .فقط حیف کمی کج شده. به نظرم راه دیگری وجود ندارد که بتوانیم حفظش کنیم؟ --نه.ولی عجله ای هم نیست.اوایل زمستان قطعش می کنیم.شاید هم زمستان سبکی بود و دوام اورد.شهردار می گه :قطع درختان موجب جنجال سیاسی می شود. دوتا مهندس شهرداری سوار ماشین شدند و رفتند. درخت پیر ماند و برگهایش.تازه اوایل پاییز بود.درخت پیر احساس سرما کرد.دلش شکست.عمری در کنار این خیابان سر کرده بود.سایه بر سر رهگذران افکنده بود. با شادی کودکان وقت رفتن و برگشتن از مدرسه شاد شده بود و به اندوه پیرمرد زحمت کش شهرداری که گاهی می امد و به او تکیه می کرد گریه کرده بود.حالا مدتی بود که دیگر از اون پیرمرد خبری نبود.شاید مرده بود.و انگار مرگ قرار بود به سراغ درخت پیر هم بیاید. درخت پیر نگاهی به برگهایش کرد.این برگها تمام دارایی اش بود. هنوز کلی برگ سبز و تعداد کمی برگ رو برو زردی داشت.تصمیم گرفت نگذارد برگهایش بریزد امسال زمستان دیگر به خواب فرو نمی رفت.دوست نداشت بخوابد و پا نشود.می دانست مرگ در این زمستان به سراغش می اید.پس دیگر وقت خواب نبود.دوست داشت این پاییز و زمستان اخر را کاملا بیدار باشد. اخرین برف بازی بچه ها را ببیند. اخرین اب پاشیدن ماشینها به روی عابران پیاده را. لرزیدن جوانان را در سرمای غافلگیرکننده زمستان دوست داشت همه چیز را دوباره و خوب ببیند اصلا تابحال اینقدر انگیزه نداشت.گفت من امسال نمی گذارم این برگها بریزد.دوست دارم وقتی قطعم کردند همه بگویند چرا این درخت به این سبزی و با اینهمه پر و بال را قطع کردید.اصلا شاید بخاطر این ترس مرا قطع نکردند. نمی گذارم لخت شوم از برگ و بعد به راحتی قطع شوم و کسی دلش به حالم نسوزد. به همه برگها این خبر را رساند.گفت امسال از ریخته شدن خبری نیست.همه باید کنار من بمانید.برگها نگاهی بهم کردند؟ اخر ما چگونه در مقابل باد پاییز دوام بیاریم؟یکی از برگها گفت. درخت پیر با خشم نگاهی بهش کرد.بعد یادش امد مثلا دم مرگ است.پس مهربان شد.گفت من مراقبت هستم عزیزم. نمی گذارم بیفتی و زیر چرخ خشن ماشینها خرد شوی.آیا نمی خواهی بیشتر زنده باشی وبه آواز پرندگان گوش بدهی؟ برگ خندید.خودش رو برای درخت پیر لوس کرد و با عشوه گفت:دوستت دارم .شاید برای بقیه درختی پیر باشی ولی برای من بهترین درخت دنیایی. ***************************** پاییز داشت تمام می شد.اکثر درختها بی برگ شده بودند.ولی درخت پیر ما همچنان کلی برگ داشت.حتی برگهای زرد.بقیه درختان که از دور درخت پیر را می دیدند نمی دانستند حکمت این قضیه چیست.ولی تعجب می کردند که چگونه با این سن توانسته اینهمه برگ را نگه دارد. اما درخت پیر با غرور اکثر برگها را نگه داشته بود. شب برایشان قصه می گفت.خاطره تعریف می کرد.هیچ برگی نبود که بیش از یک بهار را دیده باشد. ولی درخت پیر 50 بهار را دیده بود.و کلی خاطره داشت.خاطره هایش را در بین شیارهای تنه اش ( همانها که بعداز برش مشخص می شود) ذخیره کرده بود . برای برگها تعریف کرد که اون ابتدا که یک نهال کوچک مرد بود یک نهال ماده ( می دانم که درختها جنسیت ندارند) در کنارش بود.که باهم داشتند بزرگ می شدند.کلی باهم معاشقه می کردند.یادش می اید که وقتی باد می اد شاخه هایش را رها می کرد تا به تن نرم و ناز ان نهال ماده بخورد. چه دورانی خوب بود.تا اینکه یک روز از شهرداری امدند.همین مهندس پیر شهرداری که ان روزها اوایل کارش بود برگشت و گفت این دو کنار هم نمی توانند خوب رشد کنند( شاید منظورش این بود که همش به بازی عمر خواهند گذراند)باید یکی قطع شود.درخت پیر تعریف کرد که هرچه فریاد زده مهندس نشنیده و سر اخر نهال ماده را قطع کرد.یادش هست که نهال ماده حتی در اخرین لحظات هم به درخت پیر امروز لبخند می زد و می گفت دیدی قربونت شدم. و اینجا بود درخت پیر زار زار گریه کرد.برگهای جوان با تعجب به هم نگاه می کردند.اکثرا نمی فهمیدند عشق چیست و چرا درخت پیر بجای اینکه خوشحال باشد که خودش را قطع نکردند چرا ناراحت است( اینجا راوی داستان نمی داند که برگها هم عاشق هم می شوند). ********************************* شب سردی بود.سوز عجیبی می امد.برف نم نم شروع به امدن کرد.درخت پیر همه برگها رو بیدار کرد و گفت پاشید .داره برف می اد.می دونم هیچکدومتون برف رو ندیدید.پاشید ببینید چقدر دمیا الان قشنگ می شه.همه برگها پاشدند.همشون داشتند ذوق می کردند و تا می تونستند خودشون را پهن می کردند تا برف بیشتر رو جمع کنند.مسابقه برف جمع کردن بین برگها راه افتاده بود. بعد یه مدت کوتاهی یهو درخت پیر حس کرد شاخه ها بیش از حد سنگین شده اند.کلی برف روی شاخه هاش جمع شده بودند که تحملش بیش از حد توانش بود. یک لحظه فکر کرد که کاش اینهم برگ نداشت.کاش گذاشته بود همه برگها بریزند تا اینقدر الان شنگین نشود.شاید هم کاش برف نمی امد.در هر صورت دیگر دیر شده بود.درخت پیر تنها کاری که می توانست بکند تحمل بود.صورت نهال جوان ماده به ذهنش رسید که انگار روی ابرها نشسته بود و داشت نگاهش می کرد.همون لبخند خداحافظی بر صورتش بود.انگار تشویقش می کرد به ایستادگی.شاید هم منتظر بود و به استقبال امده بود. دیگر توان درخت پیر به ته رسید .اهی کشید و سپس فریادی. ************************ صدای مهیب شکستن درختی به گوش رسید. بقیه قسمت بعد پی نوشت یک: ادامه داستان را حدس بزنید.چند تا ادامه داستان یه ذهنم رسیده.می خوام ببینم چی به ذهن شماها می رسه.تنبل نباشید لطفا پی نوشت دو : موقع نوشتن خداحافظی و بریدن نهال ماده جوان ناخوداگاه گریه کردم. پی نوشت سه:قرار نبود این داستان عشقی بشه.فقط قرار بود یه درخت سعی کنه برگهاشو حفظ کنه و بعد این برگها موجب برف امدن موجب شکسته شدنش بشند.ولی بعد دیدن هر قصه ای بی عشق کمی فطیره. پی نوشت اخر:ایده این داستان دیشب به ذهنم رسید.یکی گفت برف اینقدر امسال زود امد که هنوز درختها برگ داشتند بهمین خاطر سنگین شدند و شکستند.اخه طرف محل کار من یعنی نیاوران کلی درخت شکست و خیابونها بسته شدند.
نوع مطلب :حرفهای خودمانی
درباره وبلاگ:![]() آرشیو:طبقه بندی:آخرین پستها:پیوندها:پیوندهای روزانه:صفحات جانبی:نویسندگان:ابر برچسبها:آمار وبلاگ:The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
|