تبلیغات
قطره (ای از زندگی یک درگیر باكامپیوتر) - برف و درخت ق2
 
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.
با رفرش صفحه اهنگ عوض می گردد

برف و درخت ق2

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
جمعه 4 آذر 1390-10:06 ب.ظ

صدای شکستن درختی با صدای بلندی به گوش رسید.عابران پیاده دیدند که درختی بلند از کمر شکست و با شدت زیاد افتاد توی خیابون.البته نه رو کف خیابون.بلکه بر روی یک پیکان سبز رنگ .بله یه تاکسی در این حادثه از بین رفت.در حال عبور در خیابان.درخت با اونهمه برف و هیبت اونقدر سنگین بود که سقف پیکان رو بعد از همسطح کردن با کاپوت جلو وعقب پایین تر ببرد و قشنگ انگار با یه چاقوی کند تلاش کرده ایم تسمه ای با ضربه دوقسمت کنیم.یه درخت بود در وسط و یه ماشین کاملا له شده.
قد درخت اونقدر بود که کل عرض خیابون رو ببنده.
خیلی زود ترافیک سنگینی شد.یه عده ای ایستادند تا کمک کنند ولی کاری از پیش نمی رفت.سریع به نیروهای امدادی و اتش نشانی زنگ زدند.دوسه ساعت بعد بالخره درخت پیر تیکه تیکه شد.و از روی ماشین برداشته شد.داخل ماشین جسد یه زن جوون و یه دختر بچه و راننده ماشین و مسافر کناریش که یه مرد جوون بود، بود( البته میشه غمگین  ترش هم کرد).


روی موبایل زن جوون حدود 50 تا میس کال بود.اولیش که خیلی هم زیاد بود نوشته بود همسر.مامور اورژانس مونده بود زنگ بزنه چی بگه.همه چهار نفر همون اول براثر ضربه مغزی یا شکستن گردن و یا خفگی فوت شده بودند( علت دقیق را باید بعد معاینه توسط پزشکی قانونی اعلام کنم).
در هر صورت با من و من زنگ زد.موند هبود چی بگه.اونور یه مرد جوون بسیار نگران گوشی رو برداشت.تا شنید که یک تصادف ساده شده است که باور نکرد.فقط بریده بریده ادرس گرفت و با سرعت به سمت صحنه امد.فقط قبلش پرسید دختر بچه هم باهاشه؟
مامور گفت بله.شما پدر اون هم هستید؟گفت نه.اون خواهر زاده ام است.گفت پس به پدر و مادر اونهم بگید بیایند.مامور می دانست تا قاضی اجازه حمل اجساد را به پزشکی قانونی بدهد طول می کشد پس بهتر است بگوید بیایند اینجا تا اسم پزشکی قانونی را بگوید.
کمتر از نیم ساعت در اون ترافیک چند نفر دوان دوان امدند بسمت صحنه .
( چقدر به تصویر کشیدن این صحنه سخت است.بحصوص که من تجربه هم ندارم)
اول مرد جوانی رسید .با عجله فقط می پرسید لیلای من کجاست؟؟و ارام می گفت لیلا.پیکر زن را که بهش نشان دادند رفت و پارچه رو زد بالا.فریاد زد: نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
اول سرش را بر پیکر زن جوان گذاشت وکمی با اون حرف زد.و گفت :لیلا پاشو بریم.کم کم داغ کرد و داد می زد که لیلا پاشو تا من قاطی نکردم.من تو رو ارزون بدست نیاوردم.پاشو دیگه و بعد از اینکه دید لیلا به حرفش گوش نمی کنه با سر زد تو شیشه عقب امبولانس.شیشه خورد شد و سرمرد جوان خونی و مالی.بی حال افتاد زمین و دیگر حرف نزد.فقط بهت زده نگاه می کرد و این حالت تا یه ماه بعد ادامه پیدا کرد هنوز هم خوب نشده.البته دکترها گفتند اگر تا یکسال مدوام زیر نظر دکتر روانشناس باشد مداوا خواهد شد.افسردگی شدید همراه با بهت دارد.مادرش گفت که حمید و لیلا خیلی هم دیگه رو دوست داشتند.هیچکس موافق نبود.لیلا پسر عمویی داشت که لیلا را می خواست.بابای لیلا هم موافق ازدواج با اون بود.حمید چهار بار از پسر عمو و بقیه فامیلشان کتک کرد.بیش ازده بار از بابای لیلای یا کتک خورد یا فحش شنید یا مورد بی حرمتی قرار گرفت ازش شکایت کردند.چند روز الکی حبس کشید.یکی دوبار از محل کار اخراج شد.از اون طرف لیلا را تو خونه چند ماه حبس کردند.از مدرسه افتاد از باباش که از گل کمتر نشنیده بود کتک خورد .ابروش تو فامیل رفت ولی وایساد و گفت یا حمید یا هیچکس.اخرش با حمید رفتند دادگاه شکایت کردند و اجازه قاضی رو برای عقد گرفتند .باباش گفته بود از خونه بیرونش می کنه و بهش جهیزیه نمی ده.از این طرف پدر و مادر حمید هم راضی نبودند می گفتند این دختر در شان مانیست.اخر خانواده حمید اینها نسبتا پولدار بودند.حالا قرار بود فردا عقدشون بکنند.لیلا رفته بود تو راه خواهر زاده حمید را از مدرسه برداره و بیاد خونه خواهر حمید.بچه را بگذارد اونجا و با حمید برند بیرون برای خرید عقد.حمید می خواست بهترین چیزها را باری لیلا بخرد و حسابی سربلندش کنه جلوی فامیل .البته بابای حمید هم اون رو بعد از این همه ابروریزی از مال و منال محروم کرده بود و گفته بود رو من حساب نکن.ولی حمید خیلی وقت پیش وقتی دیده بود قضیه این طوریه بی خیال دانشگاه شده بود.و زده بود تو کار.تو این مدت همه کار کرده بود و الان یه مغازه موبایل داشت .و دستش تو جیبش می رفتوالبته مامانش هم یواشکی کمی بهش کمک کرده بود.
حمید که تلف شد.بریم سراغ مادر و پدر دختر بچه.اسمش الهام بود.مادرش که تا جسدش رو دید بیهوش شد.و تو بیمارستان هم بهوش امد تا یک ماه نصف بدنش فلج بود.الان با فیزیوتراپی و کار درمانی بهتره.پدرش هم زار زار روی جسد نشست و گریه کرد.این گریه موجب شد تا اتفاقی براش نیفته ولی یه شبه به اندازه ده سال پیر شد.
اخه 15 سال بود که ازدواج کرده بودند.8 سال دوا و درمان کرده بودند تا بچه دار شوند.بارداری برای مادر الهام غیرممکن بود و دکترها گفته بودند در صورتیکه باردار بشه ممکنه  خطر مرگ برای مادر پیش بیاد.مادر الهام قبول کرد.نه ماه استراحت مطلق بود و با هزار سلام و صلوات الهام به دنیا امد و حالا سال اولی بودکه داشت می رفت مدرسه.معلمان از هوش و استعداد سرشار به شگفت بودن.دختر بسیار شیرین زبانی بود.و خودش رو تو دل همه جا کرده بود.و حالا بعد دوماه مدرسه رفتن غریبانه به اسمون پیوست.بریم سر مرد جوونی که کنار راننده بود.اون پسر جون نان اور یتیم بود.پدرش چند سال فوت کرده بود .بهمین خاطر مادرش برای تهیه خرج خانه کار می کرد تا این پسر بزرگ شود.یکی دوسال بود که رماتیسم گرفته بود و خونه نشین شده بود.حالا این پسر که اسمش مجید بود داشت می رفت سرکار و خرج مادرش و دوخواهرش را می داد.امروز ارتقا شغلی گرفته بود و قرار بود از فردا سرپذست چند تا کارگر شود.تازه قرار بود یه وام هم بگیره و از اون زیر زمین نموری که توش بودند و مسبب رماتیسم مادرش بود برند به یه خونه بهتر که متاسفانه به لقا الله پیوست.حالا مادر پیرش موند و دوتا خواهر جوونش و یه زیر زمین نمور و یه صاحب خونه چشم ناپاک(:D).
راجع به راننده بنده خدا لازم است توضیح بدم؟ یکسال بود که ازدواج کرده بودند.تو پیک موتوری کار می کرد.تازه بچه کوچیکش به دنیا امده بود.زنش گفت دیگه خطرناکه با موتور این ور و اونور می شی و هی بار جابجا می کنی.یه ماشین بخر هم خطرش کمتره و هم اگه خواستیم بریم باهم بیرون بچه سرما نمی خوره.بهمین خاطر زن سعید( راننده مرحوم) تمام طلاهاش رو بجز حلقه ازدواج فروخت.کمی هم از این ور واونور قرض کردند.یه وام هم گرفتند و این تاکسی رو خریدند.که حالا تبدیل به آهن پاره شد و سعید هم که به خدا پیوست.

نمی دونم از نظر حقوقی الان کی مقصره.کی باید دیه بده.( خدا بخاطر همزمان کردن عبور این ماشین و تموم شدن تحمل درخت
شهرداری بخاطر تعلل در قطع کردن درخت پیر یا خلبان(ببخشید سعید راننده) )شاید هم اصلا مقصری نباشه و خون همشون پایمال شد رفت.
امیدوارم به اندازه کافی سقوط این درخت را نحس کرده باشم.و فهمیده باشید یه تصمیم درخت می تواند چقدر راحت زندگی چند نفر را خراب کندوتازه توی اون ترافیک که بخاطر شکستنش پیش امد می شد یه مریض رو تو امبولانس کشت. یه خونه رو بخاطر نرسیدن اتش نشانی به تلی از خاکستر تبدیل کرد و.... .

بقیه ها دیگه را هم خواهم گفت



درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox