تبلیغات
قطره (ای از زندگی یک درگیر باكامپیوتر) - مطالب تیر 1390
 
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.
با رفرش صفحه اهنگ عوض می گردد

قابل توجه جوانان جویای كار در عسلویه

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
دوشنبه 27 تیر 1390-04:15 ب.ظ

سلام دوستانیكه علاقمندبه كار در بخش شبكه و خدمات پشتیبانی در عسلویه ( با حقوق خوب) هستند .بمن اطلاع دهند.قابل ذكر است كه فقط نیروی با تجربه و مذكر مورد نیاز است.
موفق باشید


سفرنامه دبی ق2

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 26 تیر 1390-08:43 ق.ظ

البته یه رقص اب هم با اهنگ هم داشت كه زیاد با ارزش نبود بعد رفتیم بازار دی تو دی.دیگر خیلی دیر به شام رسیدیم و من در دی تو دی دوباره خرید كردم.بعد شام را رفتیم به رستوران هتل.و انجا خوردیم و جالب بود كه این نیروی حراست همراه ما اكراه داشت چون در رستوران هتل بار هم بود و مشروبات سرو می شد ایت می ترسید برایش شر شود.

فردا صبح من و یكی از همكاران رفتیم كامپیوتر پلازا و بازار روبرویش كه قرار بود بازارهای بزرگ كامپیوتر باشند كه عملا خبری نبود و اصلا در حد بازارهای كامپیوتر تهران نبودند.

دوستان رفته بودن یه فروشگاه ایرانیها و یك شعبه از پیر گاردین گه 70 درصد تخفیف فروش زده بود.

بعد هم رفتیم فرودگاه و بعد هم ایران.جالب بود كه تو فرودگاه مسلمان شدن زنهای ایرانی پرواز را می دیدیم و كسی كه با یه تاپ یا استین حلقه ای بود بعد از چند لحظه یهو صاحب مانتو وروسری می شد.داخل دستشویی های فرودگاه توالت زمینی یا همون ایرانی هم بود كه ادم با دیدنش روحش شاد می شد و ... .

یكی از خاطرات جالب من این بود كه از یكی از فروشگاهها روی یه رگال زده بود 10 هزار تومان و اجناس خیلی خوبی داشت بهمین خاطر من چنتا پالتو و چنتا شلوار لی برداشتم بعد كه رفتیم حساب كنم دیدم قیمت را خیلی بالا گفت و بعد متوجه شدم كه كنار اون ده هزار تومان یك از هم وجود داشته یعنی از ده هزار تومان.

در خروج از فرودگاه امام خمینی كرایه همه سواریهای سمند 25 هزار تومان و تویوتا كمری ها 30 هزار تومان بود(‌البته به مقصد كل مناطق تهران).

بعد من سوار یه سمند شدم(‌البته هزینه من را شركت می داد و فرقی برای جیبم نمی كرد ولی خواستم به جیب شركت حال داده باشم) یارو ادم بد دهنی و مغرور و بی اعصابی بود منم خوشم امد كمكش كنم بهمین خاطر چكیده نكات روانشناسی در خصوص كنترل اعصاب و ارامش و غیره و ذلك رو ریختم روی میز .وسطاش گفت كه تو نمی تونی منو قانع كنی( البته برای حرفام جواب نداشت و به اصطلاح گوشه رینگ گیر اورده بودمش و داشتم چپ و راست با حرفهای صحیح بمبارانش می كردم بهمین خاطر دید بهترین راه برای مقاومت این جمله است)

گفتم من اصلا قصد ندارم تو را قانع كنم یا به نتیجه ای برسم و یا نصیحتت كنم.من اعتقادم رو می گم شما هم اعتقاداتتو می گی و من از حرفهای شما استفاده می كنم و بدرد بخورهاشو گلچین می كنم و اعتقاداتم رو درست می كنم.شما خیلی حرفهای خوبی می زنید.

اینو كه گفتم گاردش باز شد و راحتتر صحبت كردیم و رفتیم سراغ نقاط مشترك.گفتم من تو زندگی شما یه رهگذرم.دوست دارم یه خاطره خوب ازم تو ذهنت بمونه.از یه مهندس كامپیوتر.اخه اوایل فكر كرد من روانشاسم وو گفت شما رشته ات چیه؟(می خواست ببینه من چرا اینقدر چرت و پرت دارم می گم).

بگذریم.ادم سختی بود ولی امیدوارم روش تاثیر مثبت گذاشته باشم.یه طوری بود كه می گفت زنم باهام بیرون نمی اد بخاطر اخلاقم و دعواهایی كه تو خیابون می كرد و از قبیل رفتارها.البته تناقض تو حرفاش زیاد بود.متوجه نمی شد منهم نمی خواستم بزنم تو روش.

البته من تاحالا نتونستم كسی را ادم كنم یا روش تاثیر مثبت بگذارم و یا متقاعدش كنم به سمت خودم و معمولا اشخاص بعد از صحبت با من به راه  خودشون رفتند ولی خوب گاها بعدها اعتراف كردند كه كه حق با من بوده و به حرف من رسیدن.یعنی زبانم الكن است ولی فكرم درست است.(البته نه همیشه)

 

متاسفانه یا خوشبختانه در این سفر من بهیچ دیسكو،ساحل،كازینو و یا مراكز تفریحی مشابه سر نزدم بهمین خاطر سفرم بیشتر كاری و كمی هم تجاری(‌خرید سوغاتی برای همه فامیل) بود.انشالله اگر در سفرهای بعدی گذرمم به جاهای فوق الذكر افتاد شرحش را خواهم نوشت البته بدون ذكر جزئیات.

اخرین نكته اینكه:در پایین برج خیلفه تصاویر و اسم مهندسین اصلی برج كه حدود 20 نفر بودند را بزرگ چاپ كرده بودند و زده بودند به دیوار.در خالیكه در ایران ما متاسفانه اینكمار رو نمی كنیم و تنها یك یادبود می زنیم كه چه كسی این بنا را افتتاح كرد ودیگر كاری به مهندسین و سازندگان نداریم.خوب است كه این نكته را از انها یاد بگیریم.

 
 

اخلاق بردگی و اخلاق اربابی

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 25 تیر 1390-05:18 ب.ظ

کارل گوستاو یونگ (روانشناس شهیر سوئیسی و از شاگردان معروف فروید كه در بحث ناخودآگاه جمعی از هم جدا شدند) می گوید که انسان ها بر دو نوع اخلاق رفتار می کنند: اخلاق بردگی و اخلاق اربابی.
 
اخلاق بردگی یعنی همین چیزی که 90 درصد مردم بهش معتقدند؛ اخلاقی که می‌گوید در مهمانی‌ها و جمع فامیل لبخند بزن، اگر عصبانی می‌شوی، خوددار باش و فریاد نزن، وقتی دخترعمویت بچه دار می‌شود برایش کادو ببر، وقتی دوستت ازدواج می‌کند بهش تبریک بگو، وقتی از همکارت خوشت نمی‌آید، این را مستقیم بهش حالی نکن، برای این که دوستت، همسرت، برادرت ناراحت نشوند خودت را، عقاید و احساساتت را سانسور کن، برای به دست آوردن تأیید و تحسین اطرافیان،  لباسی را که دوست داری نپوش، اگر لذتی برخلاف شرع و عرف و قوانین جامعه بشری است آن را در وجودت بُکُش و به خاک بسپار، فداکار، مهربان، صبور، متعهد، خوش برخورد و خلاصه، همرنگ و همراه و هم مسلک جماعت باش...
 
اما اخلاق اربابی، کاملا متفاوت است. افرادی که  به اخلاق اربابی پایبندند، از نظر روانشناسی، آدم‌هایی هستند که به  بالاترین حد از بلوغ روانی رسیده اند و قوانین اخلاقی را نه از روی ترس از خدا و جهنم و قانون و پلیس وهمسر و پدر و مادر و نه به طمع پاداش و تشویق و تنبیه اجتماعی، که برمبنای وجدان خودشان تعریف می‌کنند.
البته وجدان شخصی این افراد، مستقل، بالغ، صادق و سالم است، اهل ماست مالی و لاپوشانی نیست، صریح و بی پرده است و با هیچکس، حتی خودش تعارف ندارد.
بزرگترین معیار خالقان اخلاق اربابی برای اعمال و رفتارشان، رسیدن به آرامش و رضایت درونی است. اخلاق اربابی مرزهای وسیع و قابل انعطافی دارد و هرگز خشک و متعصب نیست.
برای توده‌هایی که مقید و مأخوذ به اخلاق بردگی هستند، اخلاق اربابی، گاه زیبا و تحسین برانگیز، گاهی گناه آلود و فاسد و در اکثر مواقع گنگ و نامفهوم  است.
 
یونگ می‌گوید افرادی که به اخلاق اربابی رسیده اند تاوان این بلوغ را با تنهایی و طرد شدگی پس می‌دهند. آنها به رضایت درونی می‌رسند ولی همیشه برای اطرفیانشان، دور از دسترس و غیرقابل درک باقی  می‌مانند.
 
 


سفرنامه دبی ق1

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 25 تیر 1390-08:42 ق.ظ

صبح ساعت سه و نیم پاشدم و خواب الو خواب الو با اژانس امدم فرودگاه امام.قبل ازساعت 5 رسیدم فرودگاه و بعد كمی گشتم تا ببینم چطوری باید برم كارت پرواز رو پیدا كنم كه پیدا نكردم.بعد رفتم اطلاعات و اون بهم گفت.بعد رفتم كارت پرواز بگیرم یادم افتاد كه من همراهان دیگه ای هم دارم .پس بهشون زنگ زدم و دیدم موبایل مهندس *** خاموشه.پس نشستم و صبر كردم تا امد.بعد رفتیم كارت پرواز گرفتیم و رفتیم داخل.یه یه ساعتی حداقل باید صبر می كردیم.راستی یادم افتاد نماز و رفتم نماز خوندم.بعد دیدیم رو پاسپورت مسافری نفری 2000 دلار می دن كه با بیرون یه 200 هزارتومانی فرق قیمت داشت.من پول اونقدر نداشتم ولی یه دویست دلاری خریدم كه حالا داشته باشم.بعد سوار هواپیما شیدم و بالاخره هواپیما راه افتاد.تو راه صبحانه نسبتا خوبی خوردیم والبته من  اكثر مسیر رو خواب بودم.بعد رسیدیم فرودگاه دبی و كلی راه امدیم تا رسیدیم به گیت ورودی و بعد از اسكن چشممون رفتیم چمدانها رو برداشتیم و رفتیم یه پانصد یورو چنج كردیم به 2509 درهم یعنی برابری 5.018.

بعد رفتیم یه سیم كارت اتصالات بخریم كه صفش شلوغ بود.پس رفتیم و كسیكه كه ماروباید می برد هتل پیدا كردیم و رفتیم هتل.در هتل یه خانم تینجر راهنمای ما بود.كارهامون رو انجام داد و كارتها رو گرفتیم.بعد با توجه به شماره اتاق و پسورد دوساعت اینترنت داشتیم كه من كمی اش رو استفاده كردم و به دوستان اس ام اس زدم. و به *** یه ایمیل زدم و عكس شناسنامه حمید و بقیه بچه ها رو فرستادم تا كارهای بلیط كیش رو انجام بده.  بعد رفتیم جلسه.پیش یه شركتی كه انواع خدمات داشت..اكثر پرسنلی كه ما از شركت دیدیم ایرانی نبودند.شركت بیشتر خدمات دریایی می داد ولی كارهای دیگه هم می كرد.مدیرش هم یه ایرانی بود.ادم باحالی بود.اسمش دكتر داریوس وكیلی بود.بعد ناهار هم مارو برد به یه رستوارن ایرانی و من جوجه ماست خوردم( یعنی جوجه ای كه در ماست خوابونده باشند.البته نون سنگك داغی هم داشت.غذاش عالی بود.سالاد شیرازی داشت توپ.ریز ریز.

البته پول ناهار را مهندس ***از ***حساب كرد.بعد برگشتیم هتل .و قرار شد ساعت 6 بریم خرید.

اما مشكلات :با دستشویی فرنگی مشكل دارم.دمپایی.جانماز و مهر.شاید یه افتابه كوچك و یا شیلنگ هم خوب بود.

 

هتل ما حدودا 10 طبقه بود.(دقیق یادم نیست).سه تا اسانسور هوشمند داشت كه با هم كار می كردند و بهمین خاطر همیشه اسانسور در دسترس بد و در زمانی كمتر از انچه كه فكر كنید اسانسور اماده بود و این برخلاف ایران است كه اكثرا بدست اوردن اسانسور خود یك مشكل است.

دوسه تا نكته:اولا كه عربها زیاد دیده نمی شوند و بیشتر انسانهایی از كشورهای مختلف دیده می شوند.فكر می كنم بیشتر هندی،پاكستانی و كشورهای شرق مثل فیلیپین یا ویتنام یا شبیه اونا( می دونید كه همشون شبیه همند)

زنها اینجا سه دسته است.زنهای باحجاب كه اكثرا عربند.زنهای بی حجاب ولی با پوشش خوب كه عمدتا هندی و شرقی هستند(همون فیلیپین یا ویتنام) و زنهای بیشتر برهنه یا تابلو كه فكر كنم اكثرا ایرانی و معدودی اروپایی باشند.

یه زنهای بی حجاب دوجور می شود نگاه كرد.نگاه معمولی و بدون دقت و هیز بازی.

نگاه عمیق و برانداز.

در اولی هیچ تحریكی رخ نمی دهد و همه چی عادی است.

در دومی بدیهی است كه تحریك می شوی

اكثر زنهایی كه من دیدم زشت بودند و زن خوشگل خیلی كم دیدم.

 

در دبی اكثر راننده ها پاكستانی بودند( یعنی هرچی كه ما دیدیم)و تمام فروشندگان هم فیلیپینی یا همون نزدیكا بودند.و ایرانیهایی كه من دیدم همه توریست بودند.

رفتیم بازار سیتی سنتریا كلفور  كه خیلی بزرگ بود ولی قیمتهاش زیاد خوب نبود و بعد هم رفتیم فروشگاه دی تو دی كه خیلی بهتر بود و قیمتهاش خوب بود و من كلی خرید كردم.شارژ و سیم كارت هم خریدم و به عشقم زنگ زدم.می خوام صبح یه سر برم طبقه بالای هتل كه احتمالا استخر است و باشگاه بدنسازی.ببینم چه خبره.

راستی شب اول شام را در اغذیه فروشی یا رستوران KfC  خوردیم.نانهای باگت بسیار بسیار خوشمزه ای داشت.من می خواستم چنتاشو برای بعدا بردارم كه دوستان گفتند موقع صبحانه كلی از این نونها به ما خواهند داد كه البته ندادند و حسرت به دل ماندیم.چون دیگر قسمت نشد بریم كی اف سی.

دیگه عرضی نیست.

صبح یه سر رفتم بالای هتل كه استخر بود.چند مرد و زن نشسته بودند.اینور هم باشگاه بدنسازی بود.یه دستی هم به وزنه های انجا زدم.بعد رفتیم برای جلسه كاری به شكرتی و انجا ما را در مورد دستگاهی كه قرار بود بخریم پرسنت(present) كردند.خوب من خیلی زبانم خوب نیست ولی با همه اینها می فهمیدم چی می گفت و گاهی هم به انگلیسی ازش سوال می كردم و اونهم جواب می داد.گاهی نمی فهمیدم چی می گه و اون مواقع تو دلم می گفتم انشالله كه داری درست می گی چون من كه نمی فهمم چی می گی.جلسه خیلی طول كشید و اینها به ما گفتند كه ببریمتون بیرون ناهار یا ناهار بگیریم؟كه ما گفتیم فرقی نمی كند و از بیرون ناهار گرفتند.حدودا صد درصد حوصلمون سر رفته بود كه دیدیم سه تا پیتزا اوردن و ما در فكر رو رفتیم كه چرا سه تا؟درحالیكه ما چهارتا بودیم!!!!!!!!!!!؟؟؟؟

بعد دیدیم تا اقای مهندس شركت هم می خواهد شریك ناهار ما باشد.جالب تر اینكه پررو پررو برگشته می گه شما تو ایران پیتزا می خورید؟؟؟؟و ما دوست داشتیم میز را بزنیم توی سرش.البته خیلی زود فهمیدیم حق با اوست و اگر این پیتزا است ما در ایران نمی خوریم.

می شود گفت پیتزا با نون بود چون خمیرش خیلی زیاد بود و موادش خیلی كم.بعد از مدتی یه مهندس دیگرشان در حالیكه یه ظرف سالاد ( كه بعدا فهمیدیم ناهارش است) در دست امد( همش هم سبزی) بعد ما بهش تعارف كردیم و او گفت نه.ولی حس كردیم كه دلش می خواهد پس دوباره تعارف كردیم و بعد كه برداشت كلی بهش خندیدیم( اینم فرهنگ ما ایرانیهاست دیگر كه هم تعارف می كنیم و هم می گیم چرا قبول كرد؟)

درمجموع كلی بهشان در این مورد خندیدیم و اینكه خوب شد ما رفتیم تا اینها یك پیتزایی بخورند و غیره.بعدش هم گه برگشتیم هتل و غروب هم رفتیم یه مال ( بازار)دیگه كه من الان یادم نیست اسمش چی بود.
فردا صبح ساعت 10 امدند دنبالمان و رفتیم به این برج های بلند دبی.دوتا برج بود شبیه قفل (خیلی شبیه قفل نبودند ولی اصطلاح راهنمای ما بود) و ما رفتیم داخل یكی از این دو.رفتیم به نگهبانی و جلوی یه دوربین اسممان را گفتیم.بعد یه كارت ورود دادند كه می توانستیم با ان درهای الكترونیكی توی راهرو ها را باز كنیم و داخل شویم.بعد كه به كارهایمان رسیدیم موقع برگشت از دوست هندی كه امده بود دنبالمان جدا شدیم و رفتیم كه با مترو برویم بازار ابن بطوته.كمی كه رفتیم حوصلمان سر رفت.متروهاشان كمی كندبود و فاصله زیاد.پس رفتیم به بازاری كه در قسمتی از ان یك پیست اسكی مصنوعی بود.یعنی در دل بیانابهای دبی یك پیست اسكی ایجاد كرده بودند  وتله اسكی داشت و به به و چه چه.متاسفانه دوستان ما پایه نبودند وداخل ان نرفتیم فقط كمی در بازار اطرافش دور زدیم و رفتیم در یك رستوران پارسی ناهار ایرانی خوردیم.بعد هم برگشتیم هتل.ساعت چهار با تور رفتیم به برج خلیفه.برزگترین ساختمان دنیا با 800 متر ارتفاع.ما رفتیم طبقه 124.انجا یك ایوانی داشت و از انجا می شد شهر را دید و یك سری تلسكوپ هم گذاشته بودند كه بسیار مسخره و ضعیف بودند و توان زوم كردن نداشتند.(دوربین دیجیتال همراهم بهتر بود).بعد امدیم در بازار های پایین برج دور زدیم  یك اكواریم بزرگ بود كه انرا هم رفتم.یك لباس هم دیدم كه خوشم امد بعنوان سوغاتی بخرم گفت سه میلیون تومان و پشیمان شدم. 

پینوشت:این متن در دبی خرد خرد نوشته شده و كامل شده.بهمین خاطر سبك نگارشهای متفاوتی داره.ببخشید


سفر دبی

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
دوشنبه 20 تیر 1390-03:45 ب.ظ

سلام
الان برای یك سفر كاری امدم دبی.
انشالله در اولین فرصت یه سفرنامه ازش براتون می نویسم و می گذارم


گفتم یه وقت نگرانم نشید

نقدی بر سعید و مجید

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 14 تیر 1390-11:59 ب.ظ

وقتی به نویسنده كه دارای اعتماد به نفس در حد اعتماد به سقف است(‌یعنی بالا) مثل من یه قصه می نویسه و كسی خیلی ازش استقبال نمی كنه.نویسنده فوق فكر نمی كنه شاید داستانش مشكل داشته چون اون معتقده قرار بوده همینو بنویسه .فقط قبول داره كه داستانشو متفاوت نوشته و متفاوت نوشتن ممكنه به بعضی سلیقه ها خوش نیاد.

احتمال دیگه اینه كه اكثرا دقیقا متوجه قصه نشدند چون قصه یهو تموم شد.مثل همه وقایع زندگی ما.یهو پیش می اد.البته برپای كارهای گذشته.منكه خیلی از وقایع زندگیم یهو پیش امده.

اما بریم سر قصه.

قصه این بود كه پسری بنام مجید در مسابقه قهوه تلخ شركت می كند و برنده می شود.ولی چون تلفنش روی تلفن دوستش سعید دایورت بوده تلفن سعید زنگ می خورد ومجید اتفاقی گوشی رو بر می دارد.مجید متوجه نمی شود كه برنده خودش است و فكر می كند برنده سعید است.چون مشكل مالی داشته سعی می كند یه طوری جایزه را ببرد.بهمین خاطر با ترفند خط سعید را ازش میگرد و خط خودش را بجای ان به اون می دهد.حتی برای اطمینان سند ها را نیز به نام یكدیگر می كنند.بعد از این زنگ می زند به موسسه قهوه تلخ برای جایزه باز برای محكم كاری بیشتر كارت قهوه تلخ خود را كه برنده بوده با  كارت سعید كه فكر می كرد برنده است جابجا كرد..و اینجا برای استعلام شماره سعید را كه الان مال مجید است را اعلام می كند و انها هم می گویند این خط برنده نشده است.( خوب خط قبلی مجید برنده شده است نه این خط).

بهمین خاطر طی یك تاثیری كه مرجان روش می گذاره و می فهمه كه مرجان هم دارای وضع مالی شبیه مجید است می رود جنوب برای كار.ولی بهمه می گوید رفتم كانادا.

در این مدت به سعید كه الان خط قبلی مجید را دارد به عنوان برنده زنگ می زنند و بهش می گویند قبلا باشما تماس گرفته ایم.كارت سریال داریا برنده را بیاورید.اینجا سعید حدس می زند كه كل ماجرا چه بوده.و وقتی می ره می بینه كه كارت هم عوض شده مطمئن می شه.و از مجید تو برنامه تلویزیونی تشكر می كنه

به امید اینكه همه داستان قشنگ منو درك كرده باشند.در مورد اینكه چرا به سرنوشت مجردهای قصه كاری نداشتم؟خوب با شخصیت پردازی كه من كردم اصلا نمی شد گفت اینها به درد هم می خورند یا نه.پس منی كه همواره به تلویزیون و فیلمها به خاطر تبلیغ ازدواجهای ابكی و بی پایه گله می كردم یا باید بی خیال می شدم و یا چند قسمت دیگر كش می دادم كه ترجیح دادم وقتی به هدف رسیدم و قبل از گم شدنش تموم كنم.

.بزودی یكی دیگه می نویسم اونم البته به همین صورت تمام خواهد شد.



سفرنامه كیش

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
دوشنبه 13 تیر 1390-03:54 ب.ظ

چندروزی است كه امده ام كیش برای تدریس نتورك پلاس

واماسفرنامه:
یعنی دقیقا جمعه غروب.بعد از پیاده شدن از هواپیما متاسفانه كسی دنبالم نیامده بود.بهمین خاطر یك تویوتا كمری سوار شدم به سمت خوابگاه.
خوابگاه یك هتل اپارتمان بود متعلق به شركت مخابرات زیرساخت.اولین سوئیت آن را دادن به من.كه یك سویت دواتاقه بود.بعدا فهمیدم كه بقیه دوستان(‌یعنی شاگردها) هم در بقیه سوییتها هستند.كلاس یك اتاق در طبقه همكف بود كه توش 10 تا لپ تاب بعلاوه دیتاپروژكتور و غیره گذاشته بودند.
شام و ناهار از رستوران بیرون اورده می شد.و صبحانه نان داغ همراه با پنیر و شیر و كره یا مربا بود.
چایی را باید خودم درست می كردم.ولی در مواقع استراحت بین كلاسها چای داغ و یا نسكافه و بیسكوئیت فراهم بود.
داخل اتاق یا سوئیت متاسفانه سوسكهای ریز المانی دیده می شد.
روز هوا گرم بود و من هم كلا جون دوست.علاقه ای به گرمازده شدن نداشتم.پس فقط شبها بیرون می رفتم.یك شب به بازار مروارید و یك شب به بازار عربها رفتم.چیز قابل داری كه در شان شما باشد ندیدم و الا حتما سوغاتی می خریدم.


راستی اینجا از ماشینهای وطنی مثل پژو و پراید و سمند و حتی زانتیا خبری نیست.ولی ازماشینها خوب دیگر خبری هست.مثلا دوج 2010 بیست میلیون است.و كلی هیبت دارد و ادم دوست دارد نگاهش كند و برای عموكاظم كه قبلا دوج داشته یه دونه بخرد و سوغاتی بیاورد.ولی متاسفانه اجازه ترخیص از اینجا به تهران را نمی دهند.( والا من می خریدم)
چند عدد عكس هم انداخته ام كه بعدا هر فرصت می دم ببنید.تا گردشهای بعدی و خبرهای قابل ذكر بعدی مواظب خودتون باشید و خدانگهدار.در نبود من شیطونی نكرده و مواظب خونه و زندگی تون باشید.


شب امتحان (‌مناسب حال دوستان درس نخونده)

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 11 تیر 1390-06:01 ب.ظ

بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود
این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!

مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !

خر به افراط زدم * ، گیج شدم قاط زدم
قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود !

استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان
دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !

مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !

مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !

هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او
چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود

رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود

توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود !!!

مشروط الشعرا



تقدیم به یو

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 7 تیر 1390-01:39 ب.ظ

How can you "SM_LE" Without "I"?
How can you be "F_NE" without "I"?
How can you "W_SH" Without "I"?
How can you be "FR_END" without"I"?
"I" am very important!
But this 'I' can never achieve S_CCESS without 'U'

and that makes 'you' more important than 'I'.




بازیها ق2

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 4 تیر 1390-04:25 ب.ظ

اریك برن در كتاب بازی ها چیزی بنام نوازش رو تعریف می كنه :نوازش یعنی هرنوع حركتی كه حضور دیگری را به رسمیت بشناسدو توضیح می ده كه اكثر رفتار انسان برای بدست اوردن نوازش است.یعنی وقتی شما نوازش می شوی حضورت به رسمیت شناخته می شود.كه این را به امیزش اجتماعی نیز تعبیر می كند یعنی اینكه بهشما توجه شود و می گوید اگر نوازش نشوی می پكی.جالب تر اینجاست كه نوازش فقط به معنای توجه مثبت نیست.حتی اگر با شما مخالفت شود و یا برخورد شود باز شما به نوعی نوازش شده ای.

دو ازمایش مشهور یكی نوزادانی است كه بهشان محبت نمی شود و همشان می میرند و ازمایش بعدی ازمایشی است كه نشان می دهد كه نه تنها رشد جسمی و فكر و عاطقی بلكه رشد بیوشیمیای مغز و حتی مقاومت در مقابل لوسمی نیز به نحو موثری تحت تاثیر نوازش قرار دارد.جنبه مهم این ازمایشها این بود كه نشان داد كه نوازشهای مستقیم و شوكهای الكتریكی دردناك در سلامت موجود تاثیر یكسان دارند یعنی چیز مهم فقط توجه است حال مثبت یا منفی مهم نیست.

در سخترانی های استاد دهنوی نیز متوجه شدم ایشان بساری از رفتارهای كودكان حتی رفتارهای بد را برای جلب توجه توجیه می كند.یعنی كودك الكی اعتراف به گناهی می كند فقط برای دیده شدن و جلب توجه.با اینكه ممكنه فحش و یا كتك بخورد.برای كودك مهم نیست.بلكه مهم این است كه بهش توجه شود.

 

بعد ساخت زمان شروع می شود.یعنی چه طوری برنامه ریزی میكنیم و از زمان استفاده می كنیم ؟

اریك به دلایل زیر معتقد است:

1-     مناسك

2-     وقت گذرانی

3-     بازی

4-     صمیمیت

5-     فعالیت

 

بهترین روابط اجتماعی صمیمیت است كه البته بسیار نادر است.بهمین خاطر بیشتر به امیزشها اجتماعی پرداخت شده است.

اریك معتقد است كه حالت هر انسان از سه منشا ایجاد می شود و یا سه دسته است.

1-     والد

2-     بالغ

3-     كودك

 

1: هرفرد پدر مادری ( یا جانشینانی)  داشته است و در درون خود دارای مجموعه رفتارهایی است كه بازافرین حالات آن پدر مادر است

2: هرفرد با توجه به سواد و سن و اطلاعات دارای رفتارهایی است كه به انها رفتارها بالغ گفته می شود.

3: هر شخصی روزگاری از امروزش جوان تر بوده پس در مغزش اثار ثبت شده ای از سالهای اولیه ذهنش دارد كه موجب رفتارهای امروزش است كه به اینها رفتارهای كودك درون گفته می شود.كه البته این مترادف با رفتارهای كودكانه نیست.

 

بعد اریك معتقد است در برخوردها تبادل حال پیش می اید مثلا حالت بالغ من با حالت كودك شما روبرو می شود و ... .

ه مثال جالب اریك مثال بازی فروش است:

خریدار كه یك زن است از فروشنده می خواهد كه یه جنسی را معرفی كند و فروشنده می گوید:این یكی خیلی خوب است ولی به بودجه شما نمی خورد.

در اینجا زن تحریك شده و می گوید:نه من همین را بر می دارم.

تحلیل اریك:فروشنده با حالت بالغ و عاقلش این جمله را گفته.خریدار اگه با حالت بالغ وارد بازی می شد می گفت :بله حق با شماست.

ولی حالت كودكش فعال شده و میگوید:مهم نیست پولش چقدر می شود من میخواهم به این مردك ثابت كنم كه از بقیه مشتری هاش كم و كسری ندارد.و خرید را انجام می دهد.

ولی در اصل فروشنده برنده شده است.

 

 

 



مجید و سعید ق 17 قسمت اخر

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
پنجشنبه 2 تیر 1390-07:24 ب.ظ

**

- این كی بود سعید؟همون لیلا عظیمی؟دختره كه بمن زنگ زد و شمارتو گرفت برای مشاوره؟ باهم ریختید رو هم انگار؟

-- اره همونه.ولی نه بابا خبری نیست.كارهای درسی و پروژه و از این حرفها.البته بدش نمی اد یه مقدار بسطش بده و به بهانه های مختلف منو بكشونه كافی شاپ سر پروژه صحبت كنیم.

-جالبه

-- اره.فكر كنم كه می خواد من دختر و پسرهای دیگه رو ببینم حس جفت گیری ام تحریك و یا بیدار شه.فكركنم فكر می كنه من ببو گلابی ام.

و دوتایی خندیدند.

مجید تو دلش گفت چقدر می شه با این مسئله مریمو اذیت كرد.بیچاره مریم.

- دیگه تعریف كن.من نبودم چه خبر؟چی شد؟با یارو چه كار كردی؟

-- راستشو بگم.می دونی مجید؟تو خیلی كار بدی كردی.از اعتماد من سواستفاده كردی.من برات همه كار كردم.البته تو هم همینطور بودی.ولی اینكار رونباید می كردی.می دونی ما یه رفاقت قدیمی با هم داشتیم.خیلی ارزش داشت ولی تو همه چیزو به پول فروختی.ازت اصلاتوقع نداشتم

مجید سرش پایین بود.و هیچی نمی گفت.

سعید همینطور كه تكیه داده بود به صندلی و داشت اسمون رو نگاه می كرد  گفت:

-- وقتی یارو زنگ زد و صحبت كردم و دیدم اینطوری شده.همینطور موندم.وارفتم.اگه ماشین رو ازش می گرفتم می رفت ازت شكایت می كرد.ویه سال می رفتی زندان.ختی اگه بعدش به رضایت می داد.چون فروش مال غیر كردی و جنبه عمومی جرمش یك سال زندان بود.می دونستم  تا اخر عمر به خاطرش بدبخت می شی.خیلی وضعیت بد و تلخی بود.تو شرایط بدی قرار داشتم.ولی گفتم درك.به خاطر همه رفاقت این چند ساله.بخاطر همه شبهایی كه تو تنهای كنار هم بودیم و بخاطر همه دعوا هایی كه بخاطر هم كردیم بخاطر گریه هامون ( می دونید كه مردا برخلاف زنها خیلی كم گریه می كنند بهمین خاطر اشكشون خیلی ارزش داره و در عرش اسمان قطره ای خرید و فروش می شه).

سعید كمی سكوت كرد.

-- بخاطر همه اونها عیبی نداره.ماشین رو زدم به نامش و سه میلیون ازش گرفتم. ولی دیگه تمام حرمتها بینمون شكسته و دوستی مون تموم شده.فقط می تونیم دوتا دوست معمولی باشیم.

مجید همین طوری سرش پایین بود.

-- البته به كسی چیزی نگفتم و بهمین خاطر همه فكر می كنند تو رفتی برای یه كارخوب جنوب.هیشكی نمیدونه تو فراری هستی.

-می گم چرا هیشكی در این موردا ازم نپرسید.همه از كار پرسیدند.خیلی مردی اقاسعید.من همه ده میلیون رو بهت بر می گردونم

-- نمی خواد مال خودت.برو زندگیتو بساز.می دونی اگه فقط یه بار خیانت كرده بودی می بخشیدمت.

- دیگه چكار كردم؟

-- مهم نیست.ده میلیون مال خودت.باهم بی حسابیم.خداحافظ.به مریم هم یه سر بزن.گوشی می اد دستت.

و سعید دور شد و رفت.مجید همینطور خجالت زده موند.خواست فریاد بزنه سعید نرو.ولی روش نشد.

نشست و دور شدن سعید رو دید.پی خودش گفت حتما جبران می كنه .حتما سعید بفهمه مجید متنبه شده برمیگرده.

غرق این افكار بود كه موبایلش زنگ زد.

-- سلام دایی مجید

- سلام مریم جان.شماره منو از كجا گیر اوردی

-- از اقا سعید گرفتم.دایی نمی ای ببینیمت؟ادرس بده ما بیاییم.منو مامان دلمون برات یه ذره شده.

- نه دایی.الان می ام پیشتون

 

 

مجید رفت پیش مریم.كلی از این ور و اونور صحبت شد و تو این مدت هی مریم حرف سعید رو پیش می كشید كه تو ین مدت چه كار كرده.یهو یه چیز جالب به ذهن مریم رسید.

-دایی بیا یه فیلم نشونت بدم باور نمی كنی.

-- چیه؟

- بای ببین می فهمی.

 

و تلویزیون روشن شد و فیلم جشن قهوه تلخ بود.یهو نشون داد كه اسم سعید رو بعنوان برنده یه سمند اعلام كردن سعید امد بالا جایزه اش رو گرفت و بعد گفت :من همین جا از دوستم مجید كه همیشه موبایلش رو گوشی من دایورت می كرد ممنونم.امیدوارم هرجا هست خوب و موفق باشه.

مریم گفت: می بینی دایی؟این اقا سعید چقدر با معرفته.چقدر به یاد شما بود؟!

مجید خشكش زد. 

  بقیه قصه بعهده تخیل خودتون.


پی نوشت :می دونم قصه می تونست یه طور دیگه تموم شه.می دونم تكلیف شهرزاد و مرجان و مریم و لیلا معلوم نیست.همشو خودتون تخیل كنید و تو بخش نظرات بنویسید

مجید و سعید ق 16

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
پنجشنبه 2 تیر 1390-08:23 ق.ظ

-- چه كمكی؟

- من در حقت خیلی نامردی كردم .ولی اخه اون یارو با مامور امده بود سراغم و اگه منو می گرفت خیلی ضایع می شد.علاوه بر اینكه اونموقعها كلی هم جلوی مرجان قپی امده بودم.اگه می رفام زندان و مریم همه چی رو به مرجان می گفت خیلی ضایع می شدم.البته اون موقع اینطوری فكر می كردم.از طرفی هم ماشین تو بود و م یدونستم اول و اخر طرف غلطی نمی كنه و فكر می كنی یه بلایی سرم امده و بهمین خاطر ماشین رو توقیف می كنی و اون یارو هم می هر اگاهی تا ثابت كنه كه منو نكشته.هم حالش جا می امد و هم تو به ماشینت می رسیدی.ولی بعدا گفتم احتمالا یارو به جرم فروش مال غیر ازم شكایت كرده و اینطوری حتما باید برم زندان.من تو این مدت یه میلیون جمع كردم.اومدم اینو بدم و قبل از اینكه حكم زندان برام ببرند یه طوری از همه وقت بگیرم و كار كنم و تاوان همه رو بدم.

-- خیلی خوبه.اولین كار اینه كه بریم پیش یارو و به دست وپاش بیفتی و عذرخواهی كنی.گفته فقط به این شرط بهت وقت می ده.من باهاش صحبت كردم.

-باشه.پایه ام.می دونی؟من با پولیكه از اون گرفتم همه بدهی هامو تسویه كردم.بهمین خاطر فقط باید مشكلم رو با یارو رو حل كنم.كسی دیگه ای كه مدعی نشده؟وقتی دیده من نیستم؟

-- نه .فقط مرجان رفته ازت شكایت كرده به جرم دل دزدی.گفته دلشو ورداشتی و در رفتی.(سعید بلند زد زیر خنده)

مجید هم خندید.

- مرجان خیلی دختر خوبیه.اون منو ادم كرد.می دونی النگوهای دستش كه كلی برات ازش تعریف كردم تقلبی بود.اون فكر می كرد من كلی پولدارم و فرشته نجاتشم.منم همینطور.دوتامون عین هم بودیم.دوست دارم برم ببینمش.بهش قول دادم تا ادم نشدم و مشكلاتم رو حل نكردم نرم سراغش.

-- پس باهم یه قرارهایی گذاشتید؟

-اره.قضیه اش مفصله.

-- خوب پاشو بریم پیش این سمندیه و به دست و پاش بیفت و ازش عذرخواهی كن.شاید تونستیم یه كاری بكنیم.راستی ماهی چقدر می خواهی بهش بدی؟

- فكركنم بتونم ماهی پونصد بهش بدم.خوبه؟البته باید خودمو بچلونم.وقتی تمام هزینه های اضافی رواز بین ببرم.ولی می ارزه عوضش یه عمر شرافت مندانه زندگی كنم.

-- اره خوبه.هنوز اون دسته چكه رو داری؟

- اره.خونه است.نبردمش.گفتم نمی خوام چكی كار كنم.

-- خوب بریم چكهاش رو هم بنویسیم و بدیم بهش تا خیالش راحت شه.

.

.

.

رفتند خونه مجید اینا.مادر مجید چند سال پیش فوت شده بود.و باباش یه زن دیگه داشت.مدتی طول كشید تا مجید با اهل خونه یه چاق سلامتی بكنه و با دسته چك بیاد بیرون.

- بیچاره بابام.می گفت نگرانت بودم.كمی شكسته شده بود.

-- ره.چند بار هم سراغتو از من گرفت.

یهو موبایل سعید زنگ زد

-- سلام خانم عظیمی

-؟(ماكه نمی دونیم اونور خط چی می گفت.البته می تونیم بدونیمها ولی نویسنده علاقه ای نداره)

-- ممنونم.شما خوبید؟

-- نه من امروز نمی ام دانشگاه.یه دوست عزیز سفر كرده ای برگشته.

-- خواهش می كنم.یا برام ایمیل كنید شب ببینم یا انشالله فردا.

-- همون كافی شاپه؟نه.امروز نمی تونم قول بدم.اگه سرم خلوت شد خودم زنگ می زن یه قراری می گذاریم.

-- خداحافظ شما.مواظب خودتون باشید.

**

- این كی بود سعید؟همون لیلا عظیمی؟دختره كه بمن زنگ زد و شمارتو گرفت برای مشاوره؟ باهم ریختید رو هم انگار؟



مجید و سعید ق 15

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 1 تیر 1390-10:21 ب.ظ

- می شه یه قرار حضوری بزاریم و همدیگه رو ببنیم؟

--باشه.مشكلی نیست

.

.

.

و اینطوری معلوم شد كه مجید سمند 13 میلیونی سعید رو 12و نیم میلیون فروخته به حامد ایرانی.4 میلیون  بابت بدهیش كم شده.6 میلیونم ازش گرفته .بقیه اش هم مونده برای سند و ... .

 

.

.

.

چهار ماه بعد

****************************************

در این چهارماه هیچ خبری از مجید نبود.تا اینكه مجید زنگ زد به سعید.

-- سلام اقا سعید

- به به اقا مجید.مریم خانوم ببین كی زنگ زده؟دایی مجیدت!!!

صدای یه جیف بلند به گوش رسید .

مریم گوشی رو از سعید با احترام به زور گرفت.

-سلام دایی مجید.كجایی؟الهی قربونت بشم.دایی.دلمون برات یه ذره شده.

-- سلام مریم جان.تو پیش سعید چكار می كنی؟

- هیچی دایی.اقاسعید تشریف اوردند خونمون.( برای خواستگاری؟) امتحان دارم.امدند برای رفع اشكال.

-- باشه.گوشی رو بده سعید.

 

.

-- سعید می تونم بیرون ببینمت؟من واقعا امدم كه تاوان اشتباهاتم رو بدم.ولی دوست دارم قبلش ببینمت.

- باشه.كجا؟

-- پارك ایرانشهر.همونجای همیشگی

-باشه.كی؟نیم ساعت دیگه خوبه؟

-- اره.فقط یه چیزی؟

- چی؟

-- بدون پلیس بیا.قول بده.

سعید خندید و گفت باشه.

****************************************

مجید از دور خوب همه چی رو تحت نظر داشت.ظاهرا هیچ فعالیت مشكوكی دیده نمی شد.همه چی عادی به نظر می رسید.سعید هم داشت از دور می امد.

.

--سلام مجید

-سلام چطوری؟

-- خوبم.توچطوری؟كجا بودی نبودی؟

-منم خوبم.جنوب بودم.رفته بودم برای كار.

--خوب!خوش گذشت؟

- خوش كه چی بگم.الان تو یه شركت مشغولم.می دونی این مدت خیلی كار كردم.سخت.تازه ادم شدم.تازه فهمیدم زندگی چیه.راستش امدم مسئولیت اشتباهاتم رو قبول كنم و تاوانشون رو بدم و درست زندگی كنم.

-- چه خوب

- ولی ازت توقع هم دارم كه كمكم كنی.

-- چه كمكی؟



مجید و سعید ق 14

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 1 تیر 1390-09:24 ق.ظ

خوب كه فكر كرد دید عرضه یه دزدی درست و حسابی رو نداره.اینكه بره بانك بزنه یا طلافروشی یا یه جای درست و حسابی دیگه.

بهمین خاطر به اشناها فكر كنه بهتره.تو دور وبرها فقط رو مرجان و سعید می شد حساب كرد.كس دیگری نبود.بهمین خاطر پاشد رفت پیش سعید .

-- چطوری مجید؟داغونی انگار؟

- اره بدجور.به تهش رسیدم.سرم بد خورده به سنگ.حس می كنم همه این حرفایی كه زدی درست بود.من اشتباه می كردم تو این مدت.خیلی بلند پرواز بودم.

--جدی؟چه خوب!! حالا برنامه ات چیه؟

- تصمیم دارم یه ماشین قسطی جور كنم.با ماشین كار كنم تا یه جایی یه كار درست و حسابی و مرتبط با رشته و علاقه ام پیدا كنم.

-- خیلی خوبه.پیش قسط چی؟چی می خوای بگیری؟

-مشكل دقیقا همینه.میخوام یه ماشین خوب بگیرم كه هی خرجش نكنم.از طرفی چیز هم ندارم تازه بدهی هم  دارم.از طرفی هرچی هم بخرم ممكنه طلبكارام توقیفش كنند.اصلا موندم چه كار كنم.

 می خوام به نام تو بكنم كه كسی هم نتونه توقیفش كنه.ولی هیچی پیش قسط ندارم.نمی دونم چكار كنم.سعید تنها امیدم تویی.

سعید یه لبخند تلخی زد.

-- می دونی كه الان دست و بالم بسته است و خالی.تازه تو همین الان 4 تومان بمن بدهكاری.توقع زیادی كه دوباره بهت پول قرض بدم.تازه داشتم هم نمی دادم.چون معلوم نیست ادم شدی یانه؟!( البته این جمله اخر رو تو دلش گفت)

چند لحظه به سكوت گذشت.

-- ولی یه راهی.بیا با ماشین برو كار كن.صبح ببر  اخر شب بیارش.30 درصد سود هم مال من.بزارم برای استهلاك ماشین.

- خیلی فكر خوبی است.عالیه.پایه ام

 

 

سعید یه كاغذ و جزئیات رو روش نوشت و توافق كردند و امضا كردند.البته مجید چشم بسته امضا كرد.وقتی رفت از خونه بیرون یه زنگ هم مرجان زد و رفت دنبالش.

حدود یه هفته گذشت و مجید هرشب طبق برنامه عمل می كرد.قرار بود اخر هفته باهم تسویه كنند ولی پنج شنبه غروب زنگ زد و گفت یه مشتری خوب بهش خورده.یكی از اشناها.و داره می بردش شهرستان.شنبه بر می گرده.سعید دلخور شد.ولی چیزی نگفت.

شنبه مجید برنگشت و دیگه سعید هرچی زنگ می زد  گوشی رو برنمی داشت.هیچكس ازش خبر نداشت.و مجید گم شده بود.می خواستند به كلانتری و پزشكی قانونی خبر بدند كه مامان مجید گفت كه مجید بهش زنگ زده گفته دنبال من نگردید.من رفتم كانادا برای كار.ایران نیستم.پولدار كه شدم بر می گردم.فقط سوال این بود كه ماشین سعید كجاست؟

--سلام علیكم.ببشخید من با مجید كار داشتم

-سلام .من سعید دوستش هستم .شماره اش عوض شده البته كه اونم برنمی داره.این شماره سابقش است.

--بله می دونم.من قبلا از مجید طلبكار بودم الان بدهكارم.یه پیغام براش دارم. گفتم شاید ازش مطلع باشید.

- مجید و بدهكار؟پیغامتون رو بفرمایید

-- بهش بگید بقیه پول سمنده حاضره.هروقت می خواد كارهاشو بكنه بریم محضر.

- سمند؟كدوم سمند؟

-- همون سمند قرمزه كه زیرپاش بود.اونو بمن فروخت .فقط یه مقدارش موند برای دفتر خونه كه من دست و بالم خالی بود الان جور شده.

- اون كه ماشین منه وماشین مجید نیست.می شه یه قرار حضوری بزاریم و همدیگه رو ببنیم؟





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox