تبلیغات
قطره (ای از زندگی یک درگیر باكامپیوتر) - مطالب حرفهای خودمانی
 
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.
با رفرش صفحه اهنگ عوض می گردد

تقدیم به تو

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 5 بهمن 1390-09:47 ق.ظ

بی خیال این همه قانون ... بی خیال این همه ترس ...
بی خیال دنیا با این همه قانونگذار بی قانون و بیخیال این همه محتسب بی حساب!!
بی خیال این همه رسولان بی معجزه و معجزات بی رسول!!
من ...  من عاشق آزاد كردن نوازش و سیب از قفس بی تابی و ترسم ،
حتی اگر به جرم خوردن سیب به زندگی تبعید شوم ....
دستهایت را به من بده ...
به جهنم كه مرا به جهنم میبرند، به خاطر عشقبازی با خیال تو..
تو ... تو خود ، بهشتی ...



حملات تروریستی نامتعارف

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
جمعه 30 دی 1390-04:04 ق.ظ


مامور برج مراقبت به همکارش می گه یه هواپیما کوچیک دونفره دچار مشکل شده و داره بصورت اضطراری روباند فرود می اد.لطفا یه چند لحظه بلند شدن اون  ایرباس A380  رو به تعویق بنداز.
هواپیمای کوچک به سلامت رو باند فرود می اد و همه تیم امداد یه نفس راحت می کشندولی هواپیما متوقف نمیشه بلکه با سرعت می ره و به هواپیما مسافربری A380 انتهای باند که 600 تا مسافر توش است برخورد می کنه.و یه انفجار مهیب رخ می ده.حدود 200 کیلو موادمنفجره با 100 هزار لیتر سوخت هواپیما معجونی می شه که در یک لحظه همه مسافران را نابود می کنه.علاوه بر اون کل فرودگاه رو به چالش می کشه و یه باند رو برای یه روز تعطیل می کنه.
بقیه ادامه مطلب


ادامه مطلب

دلنوشته

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
پنجشنبه 29 دی 1390-01:15 ق.ظ

استانه ناراحت شدنم بالا نیست

اتفاقا حساسم و سریع می فهمم.

ولی استانه فراموشی و استانه گذشت و بخششم پایین است.لازم است بعدیش کمی حرف محبت امیز بزنی سریع یادم می رود که چه گفتی و چه کردی و ... 
البته چشمهایت نیز بدجوری فراموشیم را تقویت می کند اسرائیل.


نصایح لقمان حكیم به پسرش !

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 14 دی 1390-12:12 ق.ظ

پسرم! گروهی، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند و اگر بیمحلیشان کنی از گزندشان بی امانی. پس در احترام، اندازه نگهدار
پسرم! دانشگاه کسی را آدم نمی کند. علم را از دانشگاه بیاموز ، ادب را از مادرت
پسرم! سخت ترین کار عالم ، محکوم کردن یک احمق است.
پسرم! در تاکسی با تلفن همراه بلندبلند صحبت نکن
پسرم! با كسی كه از روزنامه فقط نیازمندیهایش را میخواند دوستی نكن. آدم بیكار و بی اراده ای است.
پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن.
پسرم! با رئیس ات زیاد گرم نگیر برایت حرف درمی آورند.
پسرم! هیچ گاه از دانشگاه های هاروارد، ماساچوست و بوستون مدرک نگیر. برایت حرف در میارن. مگه آزاد رودهن چشه؟
پسرم! قرض نگیر. قرض هم نده.
پسرم! شماره حساب هدفمندی یارانه ها ، رمزگذاری شده در صندوقچه مرحوم آقابزرگ توی اتاق پشتی است.
پسر! اخبار را از منابع مختلف بگیر. جمع بندی اش با خودت. مخاطب دائمی یک رسانه بودن آدم را به حماقت می کشاند.
پسرم ! كسی را به خاطر دین اش مسخره نكن. چون او هم حق ندارد بخاطر دین ات تو را مسخره كند.
پسرم! شهر ما خانه ما! …نه نه نه! نمی خواد عزیزم. شهرشون خونه خودشون. اول اتاقت رو از این ریخت در بیار.
پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز…
پسرم! قواعد رانندگی را بیخیال. فقط مواظب باش بهت نزنند.
پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کنهان
ای پسر! اهل هنر را احترام کن. اما مواضع سیاسی ات را با کسی مسنج وکسی را به خاطرمواضعش مرنجان.
پسرم! بلوتوث تلفن همراهت را خاموش نگهدار، مگر در مواقع ضروری
فرزندم!هیچ کس تنها نیست.
پسرم! هر روز از همکارانت در اداره عمیقا خداحافظی کن. کسی نمی داند آیا فردا در همان اداره باشی یا نه. اداره در همان شهر باشد یا نه. شهر در… ولش کن پسرم
پسرم! پیامک های عید نوروزت را همین الان بفرست
هان ای پسر! خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان. خواستی فرنگ بروی برو. اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت.
پسرم! گوجه را از نارمک بخر، شنیده ام ارزان است!
و در آخر: پسرم اوج نگیر

با تشکراز شهاب عقبایی عزیز که این مطلب رو از تو فیس بوکش برداشتم


دونیمه ق2

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 13 دی 1390-09:41 ق.ظ

یعنی بخاطر پولش قبولش کرده؟اخه پولی نداره که.شاید هم فریب داده و گفته پولدارم.یا وضعشون خوب بوده خراب شده.شایدم بهش تجاوز کرده و مجبور شده باهاش ازدواج کنه.
شایدم بقول آنا (یکی از دوستام بود که عین یه عروسک پشت پنجره به نظر می رسید)مامانش یه شوهر خوشگل داشته یه دیگه امده دلش روبرده اونوقت این ریسک نکرده رفته زن کسی شده که عمرا کسی دزدیدتش.شایدهم اون نیمه خوشگل رو دیده.بعد عاشق شده .بعد دیگه چشمش این نیمه رو تا ندیده.یعنی عشق چشمشو کور کرده.
زنه و مرده پا به پای هم کار  کردند و اسباب رو خالی کردند و وانته رفت.دیگه هم هیچ ماشینی نیومد.از اون روز این خانواده شده بود برای من سوژه .دوست داشتم یه طوری سر از زندگیشون در بیارم.جالب بود که همه اهل خونه ما و حتی همسایه ها هم همین نظر رو داشتند.سوال اساسی این بود که این مرده چرا قیافه اش این طوری است و این زنه چرا زن این شده؟زنه خیلی به مرده سر بود.مرده هم مال  و منال انچنانی نداشت که بخاطرش زنه امده باشه زنش شده باشه.

آخرین اماری که تونسته بودیم به دست بیاریم این بود که مرده صبح می رفت سرکار و یی دوساعت بعدش هم زنه می رفت سرکار.بچه هم نداشتند.چون سرکوچه بود متاسفانه همسایه هاشون رو هم نمی شناختیم تا از طریق اونها یه آماری بگیریم.
یه مدتی گشذت.بالاخره تنها دلمشغولی من که اونها نبودند.یه دختر جوون تو اون سن هزار تا دلمشغولی داره.منم مثل بقیه.
تا اینکه یه روز که می خواستم برم ارایشگاه دم خونه اصلاح وقتی زنگ زدم دیدم کسی برنداشت.از اونجاییکه تصمیم داشتم حتما برم اصلاح( فرداش تو دانشگاه یه کلاس مهم داشتم.یعنی با یه ادم مهم کلاس داشتم و باید ختما تر و تمیز و تو دل برو می رفتم کلاس).رفتم به ارایشگاه گل یخ.گل یه کمی دورتر بود ولی معروف بود و خوب کمی هم گرونتر می گرفت.رفتم اونجا و خوب زیاد هم خداروشکر شلوغ نبود.قبض گرفتم و تازه نشسته بودم رو صندلی که یهو چشمام چهار تاشد( چشم های من درشتو بسیار زیباست.گربه ای و کشیده .همینطوری بعضی ها عاشق چشمهای زیبای من هستند.تصور کنید وقتی چهارتا بشه چقدر زیبا می شم و چقدر خاطر خواه پیدا می کنم و جای بعضی ها هم خالی).اره می گفتم.چشمام چهارتا شد و دیدم بله.این همسایه خوشگل ما که برامون معما شده بود و در ارزوی مصاحبت باهاش بودیم ( من و خواهرم و جمیع فامیل)ارایشگر اونجاست و در صحنه حضور داره.پس اولین خبر داغ برای فامیل کشف شد.قطعا از فردا همه فامیل یه بار می امدن  اینجا.بگذریم.همه اینها در ثنایه و شاید کسری از اون از ذهنم گذشت.یکی از ارایشگر ها امد که اصلاحم کنه.ولی سریع گفتم نه.می خوام ایشون منو اصلاح کنه و خواستم که از روی صندلی پاشم و برم بسمت صندلی ایشون و روی صندلی های بغل صندلی کارش بشینم اخه زیر دستش یه نفر بود.البته داشت اونو شنیون می کرد. ارایشگر مربوطه که الان اسمش یادم نیست خیلی سریع منو متوقف کرد و رو صندلی میخکوب کرد و نگذاشت پاشم و با حرص گفت لیلا جون  ابروکار نیستند.شنیون می کنند .مکاپ حرفه ای و رنگ.( چقدر هم اسم در کرده.همه خاطر خواهش شدند) البته این جمله داخل پرانتز رو اروم تر گفت البته با حرص بیشتر.
رفتم تو فکر.هم ضایع شده بودم و هم اینکه داشتم همه پیروزی بدست امده رو از دست می دادم.اونروزها چادری بودم و خانواده ام هم که مذهبی بود و هست( در مورد اینکه الان پوششم چیست از تخیل خودتان استفاده کنید).پس نمیتونستم شینیون کنم.نه میکاپ حرفه ای و نه رنگ(خوب برای یه دختر مذهبی بیست ساله اونروزها این کارها مد نبود)شایدم من مد اونروزها رو نمی دونستم



دونیمه ق1

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 10 دی 1390-12:37 ق.ظ

اصلاح شد( یک قسمتی از متن به دلایل ناشناحته حذف شده بود)

یادمه بیست سالم بود.و ترم 3 دانشگاه بودم.دانشگاه من در انتهای یکی از اتوبانهای شمال و شرق شهر بود.رشته ام رو دوست داشتم.و به خاطرش رفت و آمد زیاد سخت نبود.هر روز یکی دوساعت برای رفت و برگشت تو راه بودم.یه روز که داشتم از راه دانشگاه برمی گشتم خونه دیدم سرکوچه یه وانت وایساده و دارند اثاث خالی می کنند.اونم به داخل زیرزمین ساختمان. یه ساختمون چهار طبقه بود.که یه واحد زیرزمین کوچولو هم داشت. اول فکر کنم قبلا بقیه اثاث رو اورده بودند و یا می خواستند برند و وبیارند.چون داشتند ازیه وانت اثاث خالی می کردند ولی یه نگاه به اندازه زیرزمین فسقلی که داشتند توش اثاث می بردند کردم؟یه نگاه به اثاثهای کهنه ای که داشتند می بردند تو کردم.پیش خودم گفتم فکر کنم پول کرایه وانته هم از این اثاثها بیشتر بوده.و قطعا ماشین دیگه ای در کار نخواهد بود.نمی دونم چرا توجهم جلب شد من ادم فضولی نیستم. سرم معمولا به کارخودم است.ولی در عین حال بسیار مهربونم.و سعی می کنم به هرکی که بتونم کمک کنم.حتی یکی از پسرعموهام که حالم ازش بهم میخوره بهم می گه کوزت.اخه تو خونه هم اکثر کارهارو من می کنم  و معمولا میاندار مهمونی ها و مجالس منم.تو فامیلم اگه کسی خواستگاری داشته باشه که کسی درکش نکنه غمخوار و سنگ صبورش مینم.حالا از اینکه چقدر تاحالا حرف خوردم بابت این چیزها بگذریم.خواهر بزرگ ترم همش دنبال برنامه های و ایده ای خودش است.البته اونم گاهی می اد و کمک می کنه ولی خوب به تمیزی و با سلیقه گی من نیست .از نظر روحی هم ادم بسیار حساس و رومانتیکی هستم.زیاد شعر گوش می دم عاشق محسن چاووشی ام. و چون رشته ام هم علوم انسانی بوده کلی در این زمینه ها دارای ذوق و قریحه هستم.حواسم پرت شد و از داستان منحرف شدیم.خوب کجا بودیم؟اهان  داشتم می گفتم.اره ادم فضولی  نیستم ولی خوب به اطراف و اطرافیانم بی توجه نیستم.حتی صدای له شدن برگ زرد پاییزی زیر پای یه عابر پیاده رو می شنوم و از خورد شدنش در یک روز سرد پاییزی ناراحت می شم یه برسه به لرزش تن یه درخت پیر لب خیابون که شنیده باشه امسال پاییز می خوام قطعش کنند و برگهاش رو سفت چسبیده باشه.شاید چیزی که موجب شد توجه من به این  همسایه جدید جلب بشه صورت زیبای مردی بود که داشت اثاثها رو تخلیه می کرد.نیم رخش برای من معلوم بود.صورت بسیار زیبایی داشت.یه قیافه جذاب مردانه.طوریکه پیش خودم گفتم اگه زن داره که خوش بحال زنش و اگه مجرده که خوش بحال دخترهای محل.البته من خودم خاطر خواه زیاد دارم( جدی می گم ) ولی فعلا که می خوام درس بخونم تازه خواهر بزرگتر مجرد هم داره.تازه اونم میخواد درس بخونه.همین طور که نزدیک می شدم و مرده و اسباب و خونه رو نگاه می کردم فکر کنم مرده متوجه شد و برگشت  بهم نگاه کرد.هم خجات کشیدم و هم ترسیدم.قیافه چندش اوری داشت.قسمت چپ صورتش سوخته بود و حالت بسیار کریهی را ایجاد کرده بود.اه اه.چقدر زشت.از فکر و ایده خودم خندم گرفت.منکه عمرا زنش نمی شدم.و هیچکس دیگه هم زنش نمی شد.البته مرد دوروری بود.یه روش بسیار زیبا و یه روش بسیار زشت.می گن مردها نامرد و دو رو هستند.ادم باور نمی کنه.یعنی اینهمه تفاوت در رو نوبره.نظرم جلب شد که ببینم ایا زن هم داره؟زنش چطوری اینو قبول کرده و چطوری تحملش می کنه؟بهمین خاطر وقتی رفتم خونه سریع رفتم پشت پنجره .از پنجره اتاقم قشنگ می شه کوچه رو دید ولی خونه ته کوچه ای رو نمیشد دید.پس رفتم سراغ پنجره ای که مشرف به ته کوچه باشه.نیافتم.شما هم نگردید.پس رفتم رو پشت بوم.از اونجا یه دید خوب داشتم به محل مورد نظر.مررو هم میشه دید .پس نشستم به انتظار.تابلو بود که خانواده فقیری بودند.اثاث کمی داشتند.

اوه ه ه ه ه ه ه .وای خدای من.چشمم به جمال زن خونه روشن شد.یه زن بسیار زیبا بود.با یه هیکل متناسب.صورت سفید و زیبایی داشت.باورم نمی شد زن یه چنین موجود بی ریخت و ترسناکی ، چنین زن خوشگل و زیبایی باشه.دلم خیلی سوخت.نمی دونستم بگم واقعا بعضی ها خوش شانس هستند یا بگم واقعا بعضی ها بدشانسند.تصور اینکه شب پیش کسی بخوابی ،ترسناک بود.منکه عمرا تو خیابون یا مهمونی ها یا کافی شاپها و حتی فروشگاهاها هم نمی تونم با یه چنین مردی برم.احتمالا هم زنه هم با این  مرده جایی نره. یعنی بخاطر پولش قبولش کرده؟اخه پولی نداره که.شاید هم فریب داده و گفته پولدارم.یا وضعشون خوب بوده خراب شده.شایدم بهش تجاوز کرده و مجبور شده باهاش ازدواج کنه.



دوخاطره

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
جمعه 9 دی 1390-01:35 ق.ظ

دوخاطره از کلاس هک امروز
یه سروری بود که سرکلاس جلسه قبل استاد به یک سایت ان نفوذ کرد و خود بخود ما هم یاد گرفتیم.وگفت جلسه بعد روی این سرور بیشتر کار می کنیم وچیزهای جدید یاد می گیریم.
توی این یک هفته دوستان علاقمند روی ان کار کرده بودن د وهرکی یه کاری کرده بود.چند نفر دسترسی به کل سرور گرفته بودند و غیره.منهم که اصلا رو چیزهای دیگه کار کرده بودم .بعد امروز سرکلاس به یکی از تنبلهای کلاس که هیچ کاری نتونسته بود بکنه بچه ها دسترسی سایت را می دهند و اونهم در یک لحظه زد و کل سایت رو پاک کرد.گفتیم چرا این کار رو کردی؟گفتی همینطوری.
بعد استاد امد دید سایت پریده.گفت اینکه تا دیشب بود.گفتیم استاد یکی انکار رو کرد.خندید و گفت هرکی بوده خیلی در جوانی سختی دیده و فشار روش بوده وهمه کلی به طرف خندیدند.
بعد خدا رو شکر یکی از بچه ها از سایت بنده خدا بکاپ گرفته بود.( چه عاقبت اندیشی کرده بود ).بعد اون بکاپ رو برگردوندیم و ادامه کار.جالب بود بدون اینکه مدیر سایت بفهمه سایتش کاملا توسط یه نفر از بین رفتو توسط یه نفر دیگه برگردونده شد.و هیچ کدوم هم صاحب سایت رو نمی شناختند.
اینجا بود که فرق دشمن دانا و دشمن نادان مشخص شد.
دومی:
یه سایت رو استاد گفت هک کنیم( بعنوان تمرین و یه یک ربع مهلت داد) مشغول شدیم ولی تا یه جایی رفتیم و انجا  گیر کردیم.یه اکسپلویت بود.و هدف هم اپ کردن یه فایل رو سایت بود.( اصولا اگه بتونی یه فایل رو سایت اپ کنی همه کار دیگه هم می تونی بکنی).همین طور درگیر بودیم و نمی دونستیم چطوری از اکسپلویت استفاده کنیم و گیر کرده بودیم
یهو این پشت سریم گفت که من تونستم و سایت رو نشون داد که یه فایل به نام 1.txt   روش اپ کرده بود که توش نوشته بود hacked .همه تحسینش کردیم و گفتیم چطوری اینکار رو کردی.اونم شروع کرد به توضیح دادن ولی هرچی می گفت عملی نبود و نمیشد.همینطور درگیر بودیم تا استاد خودش امد و حل کرد مسئله رو.از همون اکسپولیت استفاده کرد.ولی از یه روش دیگه.و اصولی.اونجا بود که فهمیدیم که این رفیق ما ما رو گذاشته سرکار.و اون فایل رو قبلا یکی دیگه اپلود کرده و این فقط متوجه شده و با تست و حدس فایل اون رو تشخیص داده.کلی به کارش خندیدیم و خوشمان امد.بجای سایت مارو هک کرده بود و گذاشته بود سرکا.خلاقیت جالبی بود و همچنین درس جالبی.
موفق باشید



پست ثابت

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 7 دی 1390-04:48 ب.ظ

دوستت دارم را به خط بریل نوشتم.


گاهی فقط شنیدنش برات کافی

نیست .

باید لمسش کنی.


پست یلدایی

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 30 آذر 1390-07:05 ب.ظ

امشب همه یه لحظه بیشتر باهم بودن را جشن می گیرند.ولی من یه لحظه با تو بودن را دعا می کنم.



****

.

شب یلدای من آغاز شد

نه سرخی انار نه لبخند پسته نه شیرینی هندوانه

بی تو یلدا زجر آور ترین شب دنیاست

بی من یلدایت مبارک

*****

تو خوبی! 
تو بهترینی! 
تو تکی! 





اینم از هندونه شب یلدات. بذارشون تو یخچال خنک شه ! یلدا مبارک!


یلداست بگذاریم هر چه تاریکی هست هرچه سرما و خستگی هست تا سحر از وجودمان رخت بربندد  امشب بیداری را پاس داریم تا فردایی روشن راهی دراز باقیست شب یلدا مبارک!


دریک کلام یلداتون مبارک.


پی نوشت خاص: 

جای بوسه هایت را بوسیدم.انگاه که عمو رو سخت درآغوش گرفتم.چون دیدم که گریان در درآغوشش گرفتی وچرا همه کارهای من با تو معنی پیدا می کند.



معنی : 

پی نوشت معمولی :من عمو ندارم.ذهنتون منحرف نشه

تک اهنگ :

قصد دل کندن ندارم از تو ای دل کنده از خود

از تو ای برده دلم را تا شب خوب تولد

چه پستی شد این پست



عکاسی

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
یکشنبه 27 آذر 1390-08:22 ق.ظ

یه از کارهایی که همیشه دوست داشتم عکاسی بود و هست.ولی خوب هیچ وقت بهش نتونستم بپردازم.

بقولی عکاس نیستم ولی کسانیکه عکاسی رو دوست دارند رو دوست دارم.

یکی از چیزهایی که خیلی دوست دارم و تو برنام هست مستند سازی محیط بوسیله دوربین عکاسی است.یعنی وقتی بیکارم( که متاسفانه کم است) دوربین دیجیتال بردارم و بمر از کل خیابونها و محیط اطرافم عکس بندازم و بعدا هراز گاهی دوباره اینکار رو بکنم و اینطوری هم متوجه تغییرات محیطی و پیرامونی ام بشوم و هم برای اینده بمونه .

انشالله بزودی اینکار رو می کنم.کار دیگه ای که دوست داشتم بکنم و متاسفانه امسال نشد و ولی قولشو برای سال بعد بهتون می دم عکاسی از محله مون در زمان محرم است.کلی چیزهای قشنگ ادم می بینه.مثلا حوض درست می کنند توش کوزه می زارند و چیزهای شبیه به این و ادم می مونه اینهمه استعداد از کجای این ملت در میاد؟

بگذریم
حالا حداقل سعی می کنم از این به بعد هر سوژه خنده داری دیدم یه عکس ازش بگیرم تا کم کم یه عکاس تیز بشم و هیچ سوژه ای از دست ندم.
یه اطلاعیه دیشب وقتی داشتم از کنار مترو امام حسین رد می شدم دیدم که عکسشو گرفتم و 

دیگه عرضی نیست






سورپریز

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
جمعه 25 آذر 1390-08:20 ق.ظ

699666999999666999999666996666666996666699999666669966666699
699669999999969999999966699666669966669966666996669966666699
699666999999999999999666669966699666699666666699669966666699
699666669999999999996666666996996666699666666699669966666699
699666666699999999666666666699966666669966666996666996666996
699666666666999966666666666699966666666699999666666669999666

شمارهای بالا را انتخاب كنید
را بزنید Ctrl + F بعدن
بعدن دو تا 9 را بزنید
را بزنید Ctrl + Enter بعدن



برف و درخت ق 4

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
چهارشنبه 23 آذر 1390-12:49 ب.ظ

قسمت اخر این قصه ناتموم مونده بود.اینطوری هم می شد تموم شه.ولی کسی نگفت.پس نوشتمش.
می دونم همه یادشون رفته بود این قصه رو.ولی منکه یادم نرفته بود.
اگه قسمتهای قبلی رو نخوندید اول برید بخونید.بعد بیایید ادامه مطلب .
حداقل برید قسمت اول رو بخونید.
اینم لینکش :
قسمت اول درخت و برف
ادامه مطلب

امام حسین

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
شنبه 12 آذر 1390-09:15 ق.ظ

درد امام حسین بی آبی نبود.امام حسین برای احیای دین شهید شد.قیام کرد تا از بدعت در دین و از بین رفتن دین جلوگیری کند.
زیرا حاکمان زمان به نام دین به مردم ظلم می کردند.به نام دین به فسق و فجور مشغول بودند.و تمام رفتارهای غیر دینی را داشتند در حکومت اسلامی به راحتی جا می انداختند.مثلا دنیا طلبی ومال پرستی و پرداختن به زرق و برق دنیا.
البته پرداختن به زرق و برق دنیا از افراد عادی و یا از مال حلال فرد اشکالی ندارد. ولی از بیت المال و با استفاده از قدرت حکومت اسلامی است که به شدت نکوهیده است.

اما متاسفانه ما بیشتر به خاطر نحوه شهادت امام حسین عزاداری می کنیم.و بر بی ابی و نحوه شهادت عزیزانش گریه می کنیم و زیاد به علت و دلیل آن کاری نداریم و سعی نمی کنیم پیرو ان حضرت در رفتار و اعمال باشیم.
به راستی اگر ابن سعد آب را بر امام  و یارانش نبسته بود تا انها تشنه شهید شوند امروز برای انها عزاداری نمی کردیم وتمام این دسته ها و هیئتها به راه نمی افتاد؟؟؟؟( البته برای بقیه امامان که با شمشیر شهیدنشده اند هم ما عزاداری پرشوری نمی کنیم)
مثلا به نماز بها بدهیم حتی در بدترین شرایط( بحبوحه جنگ )
دیگران را مجبور به تبعیت از خود نکنیم و اندیشه و عمل خود را بر انها تحمیل نکنیم( امام کسی را به زور با خود همراه نکرد)
بگذریم
درسهای عاشورا زیاد است.بهتر است به انها بیندیشیم



خدا فقط کلاه سفید ها رو دوست دارد

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
سه شنبه 8 آذر 1390-06:58 ب.ظ

.یه دوستی هم دارم که کلاس هک و امنیت رفته.همون که گفتم  برنامه بدست اوردن پسورد اسکیو ال رو که من کرکی براش نداشتم رو کرک کرد. یک فامیل نزدیکی دارم به نام سید حسن .من تعریف این دوستم رو پیش سید حسن کرده بودم.
سید حسن هم برای اینکه به ادمین یه بیمارستان  نشان بدهد که امنیت پایینی دارند تصمیم گرفته بود سرورهاشون رو هک کنه و یهش نفوذ کنه.بهمین خاطر به من گفت: ببین این دوستت می تونه  به این سرورها نفوذ کنه؟
خودش یه تست زده بوده و خودش اسیب پذیری سرورها رو هم مشخص کرد.منهم به دوستم گفتم.اونم چیز بدرد بخوری نتونست بگه.یه روش عمومی رو گفت.
فرض کنید این قضیه مال دوماه پیش است.چند روز دوباره بهم گفت و این بار تصمیم گرفتم خودم ان کار رو بکنم.
چند تا اسیب پذیری خوب پیدا کردم.و دست به کار شدم.چون کار اولم بود هنوز خوب و سیستماتیک نیم تونستم کارکنم.ابزار هم نداشتم
پس شروع کردم.ابتدا یه ازمایشگاه کوچولو زدمو سعی کردم کمی هم کارهام رو مستند کنم.
بعد دوسه روز کار.نسبتا نتونستم کاری کنم.یعنی هدف جلو دستم بود.ولی نفوذ میسر نبود.نهایتا دوبار تونستم از سرویس خارجش کنم.از نظر قوانین هکری اینکار هم هک حساب می شه ولی خوب به درد نمی خوره و نفوذی نیست.تازه من تازه کلاه سفید هستم و علاقه ای به اسیب زدن ندارم.بخصوص به سیستمهای شرکتها و سازمانهای ایرانی و یا مسلمان.
بهمین خاطر دست از پا دراز تر و نسبتا نامید به سید حسن گفتم که نمی تونم.با اینکه اسیب پذیری داره ولی کاری نمی تونم بکنم.فقط بهشون بگو مثلا این مشکل را دارند و راستی به ویروس استاکس نت هم الوده اند.بگو درست کنند.
ذهن ناخوداگاه من درگیر این مسئله بود تا اینکه بعد از نماز ظهر یهو به ذهنم رسید نکنه چون من قراره دسترسی بگیرم و این دسترسی رو به سید حسن بدم خدا اجازه نمی ده.( به یه دلیل ناخواسته).پس نیت کردم در دلم که خدایا اگه اجازه بدی موفق شم قول می دم اجازه دسترسی به سید حسن ندهم .فقط برای خودم نگه می دارم.
بعد امدم و دوباره همه چی رو بررسی کردم.به یه چیزی شک کردم .اون بررسی کردم و دوباره انجام دادم.اینبار دسترسی فول گرفتم.و یه نفوذ کامل انجام دادم.
بهمین خاطر یه پیغام هشدار  و بسیار محترمانه برای ادمین محترم اون سرور گذاشتم .طوریکه متوجه بشه و انشالله مشکلش رو حل کنه.البته تو پیغام هم نوشتم که من از طرف سید حسن هستم و هدف ما فقط هشدار بوده که امنیت سرورهاش بره بالا.
برام خیلی تجربه جالب و شیرینی بود.امیدوارم جنبه این توانایی رو هم داشته باشم.
راستی امیدوارم ادمین اون سایت هم جنبه این کار منو داشته باشه ازم شکایت نکنه.چون من خیلی رد پاهام رو قایم نکردم.چون سید حسن گفت می دونند که می خواهیم تستشون کنیم.
شب خوش و با ارزوی موفقی برای هممون



عشق

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
دوشنبه 7 آذر 1390-01:56 ب.ظ

عاشق شو.اگه بشی زیباترین دیالوگ های زندگیت را خواهی گفت. ناز خریدن را تجربه می کنی.اونم بی چشم داشت و از ته دل.
دوپینگ را تجربه می کنی.داغ شدن را حس می کنی.باور می کنی که چطور یک نگاه،یک حرف ،یک لبخند می تواند اتش بزند.وزنت را کم کند و سبکت کند.پر از انرژی ات کند.
کلا دنیایت متفاوت خواهد شد.

از خودگذشتگی را تجربه می کنی.فنا شدن را حس می کنی.ایثار برایت ملموس می شود.کارهای احمقانه و خنده دار می کنی.ولی همش شیرین است.حداقل یکبار تجربه کن.از هر سفر خارجی بهتر است.از او چیزهای دنیاست که باید حتما تجربه اش کنی.ولی ....   .
ولی اش را در اخر خواهم گفت
.
                                                            *********************

خوب باش تا عاشقت شود.برایت جمله های زیبا خواهند گفت.زیباترین دیالوگهای زندگیت را خواهی شنید.نازت را خواهد کشید.از در بیرونش کنی از پنجره بر می گردد.خودش را برایت خورد خواهدکرد.التماست را می کند.و همه گونه تحملت می کند.جایگاه شیرینی است.
هرتوقعی که داشته باشی بار یرسیدن بهش تلاش خواهد کرد.هرکه دوست داشته باشی دوست خواهد داشت و بلعکس.حتی دوستدارانت را هم دوست خواهد داشت.
بسته به شخصیتش ممکن است برایت درددسر شود و یا اویزونت باشد و همش مزاحمت باشد.و ممکن است مانند نسیم خیلی نرم در کنارت باشد بی هیچ مزاحمتی.
**************************
اما ولی:
ولی وصال معمولا قاتل عشق است.اگر به انکه دوست دارید برسید احتمال اینکه به اشتباه خود پی ببرید و انچه روزی برایتان بهترین بوده،بدترین بشود هست.اگر انکه عاشق شما هست به شما برسد ممکن است به بزرگترین دشمن شما مبدل شود.
اگر نرسید و اگر نرسد ممکن است همیشه با خیالش خوش باشید و همواره فکر کنید اگر بهش می رسیدید چه و چه می شد.

راستی فقط عشق برای یک وصال و یک زندگی پردوام کافی نیست.چون عشق مثل یک گل است.زیباست ولی درصورتیکه خوب نگهداری نشود و یا مکان و فضا برایش مناسب نباشد زود پژمرده می شود.

اینکه یکی عاشق شما باشد خیلی خوب است ولی اینکه شما با او  خوشبخت شوید چیز دیگری است.
البته برای اینکه با کسی خوشبخت شوید فکر کنم باید پای عشق هم در میان باشد.والا فقط با تفاهم داشتن و بهم خوردن( یعنی اینکه همه بگن شما بهم می خورید و اون ادم خوبی است و از این حرفا) کار درست نمی شود.

فقط اگر کسی عاشق شما شد و عاشقش نشدید و هی به شما ابراز علاقه کرد احتمالا دچار یه عذاب وجدان درونی می شوید که چرا نتوانستید در مقابلش عشق بورزید و به اصطلاح همش کم اوردید جلوش.
برای منکه اینطوری بوده.عرضی نیست.





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox